کوچه های یادت از بارش رعد آسای اشک هایم گل آلود شد ..
پایم در گل خاطرات فرو رفت وعطش ثانیه ها
در تکرار روزها تاریخ رفتنت را نشانم داد....
هجوم درد ناکی از غم بر صورتم پاشیده شد
چشم هایم رد پای نبودنت را گم کرد....
طنابی از درد می بافم تا همه ی حسرت هایم را به دار بیاویزم
وشاید تمام آرزو هایم را نیز.......
در این میان ٬چه ساده دلتنگ می شوم
برای دلی که باز سادگی می کند.........
دست مشاطه ی روزگار!موهایم را شانه میزند
آینه٬ عبرت گونه٬ سفیدی موهایم را به رخم می آورد....
چیین برپیشانی می افکنم و ناباورانه می خندم
تلخی نیشخندم٫ قلبم را می آزارد.....
وتپش ضربهای آهنگین را از من می گیرد
سکوت می کنم ولب می گزم !
در زیر سایه ی بلند تنهایی٬آخرین جرقه های نفس هایم را
جشن می گیرم ....
من ویک آسمان نیمه ابری
من وافسانه های بچه گانه
من و آواز یک کولی شب گرد
من و پیدایش شعری شبانه
................
من از آن سمت تنهایی خورشید
بسوی شب شتابان رفته بودم
به گوش لاله های سرخ امید
هزاران حرف را من گفته بودم
.........................
ستاره بغض شب می گفت٬اما
صدایم بغض شب را بیشتر کرد
به چشمم هاله ای از اشک جاری
سکوتم دردرا از ره به در کرد
...........................
تنم طوفانی از رویا شد اکنون
به رویا ها چرا دل بسته بودم؟
میان آبرنگ خواب گم شد
دوچشمی را که دایم جسته بودم
..............................
منم آری٬ولی از من نمانده است
به جزآهی که بر لب نقش کردم
سکوت دایمی٬اشکی درون سوز
جواب درد شد این آه سردم
طبع ناقصی داشتم در روزگار جوانی٬این ابیات یادگار آن دوران است
۲ ۲/۲ / ۱۳۷۷
مادرم آغوش باز کن !لایی هایم را دوباره بخوان......
من همه ی هجاهای لالایی تورا می خواهم.......
عطر گرمای تو در اجاق یادم می سوزد..
سربرشانه ات می گذارم٬
صدای نرمت پاور چین پاورچین ٬روی باور هایم راه میرود
ایثار ٬مهر ٬گذشت...... زمزمه کردی ومن
هنوز تشنه ی شنیدنم ......
باید من هم مادری کنم!!!!!
دخترم به باور هایم میخندد
برایش گذشت معنا ندارد.....
با لبخند میگوید :حق گرفتنی است.....
با نگاه معصومانه تاراج آموخته هایم را می بینم .........
مادرم آغوش بازکن.....
من از صدای چرخ های آهنین دلگیرم٬
بازبرایم افسانه بگوکه من کلید آرمانهایم را گم کرده ام
نکند٬ آنچه برایم می گفتی داستانی بود تا به خواب روم؟؟؟!!!
بوی عطر یاس می آیدوشمعدانی هایی که لب طاقچه گذاشتم
خانه را آب وجارو کردم وبرای آمدنت لباس سفیدم را از
کمد روزهای تکرار در آوردم
تو برایم تکراری نیستی....
باز آمدی ومن برای آمدنت تا سحر بیدار ماندم
نگاهم باز آبی شد......
دلم هوای خدا را کرد در کنار سفره ی افطار......
التماس دعا....