به پگاهِ مهآلود،
بر بلندایِ کاج،
به تیرباران خواهندم گرفت.
دوش انسانی را کشته ام.
تو را ...
به قلبِ خویش ٬تو را کشته ام........
برداشتی از وبلاگ دوست خوبم (پهن دشت بی خداوندی)
بیا باز کودکی کنیم و به دنبال هم بدویم
کوچه های بچگی سر شار از شیطنت بود و درخت انار همسایه از ترس ما
خود میوه هایش را می ریخت......
یادت هست!!!!!
به جرم دختر بودن دوچرخه نداشتیم ٬در گرمای تابستان یواشکی دوچرخه سواری می کردیم
ودست آخر یک سیلی آب دار می خوردیم.....
اما نمی دانم چرا آن کتک ها درد نداشت؟؟؟؟!!!
بیچاره مادرم چقدر خون دل خورد تا بزرگ شدیم.....
اما ٬ما در بزرگی کینه را آموختیم و غرور بزرگی٬ بین ما فاصله انداخت.....
تنها تر شدیم وخود خواه تر....
بیا ! بیا باز کودک شویم وبه دنبال هم بدویم......
یوسف یادت رااز ته چاه برون آوردم........
پی تطهیری عشق!
به زلیخای نگاهت دادم...
لیک نا گاه زچشمم گم شد
وبه زندان سکوتم افتاد....
رد حسرت ز نگاهم بارید .....
یاد یعقوب بخیر!!!!
صبر او آیه ی غربت می خواند
و شفا بخشی غم٬بوی پیراهن توست....
صبر ایوب نداردتقدیر!!!
گله ای نیست از این بودن تکراری من
بغض تردید تو اما هر شب٬
شده آهسته ترین سم فرو پاشی من ..........
دیرگاهی است که من!!!!!
هوس چیدن اندوه و هرزکردن باغ از سرم افتادست......
لب من تشنه شد از بس پی یاد تو دوید..
ونگاهم خشکید٬ بس که آن کوچه ی بن بست دلش را پایید.....
وصدای نفسم را ٬که زبس بچه شد وهق هق کرد!!!!
و فریب یک سیب
و هجوم هوس دندان ها سمت عریانی مرگ....
و در این قحطی عشق........
کاش از ابر سکوت ٬رعد فریاد کنان
حرص تب دار زمین را می کاست.......
من به خود می گوییم:کاش یادم می رفت.......
طعم آن درد که هر لحظه مرا می کاهد
کاش می شد که دلم هوس سیب نداشت........
خدایا !می دانم که صدایم را می شنوی وننوشته٬ تمام واژه هایم را می خوانی!!!!
تو می دانی که من خسته ام و دلگیر از نجواهای بودن.......
زمزمه کردم و شکایت هایم را باتو می گوییم٬ وغیر تو باهیچ کس از ملولی اندیشه های
درد ناک زیستنم با خبر نیست......
از دستت گله دارم!از لحظه ای که مادرم٬ چوب ناخواسته ی بودنم را به جور می کشید و
تو صبورانه برای به دنیا فرستادنم تاریخ معین می کردی!!!؟؟؟؟
کاش همه را یک جور می آفریدی٬ وقتی که پسرمی شود تاج سر ودختر شد ...............
این بار من صبوری کردم وبنده وار اطاعت٬ لب گزیدم وخروارها عقده را در خود نهان کردم
اما دیگر می خواهم فریاد شوم بر بالای بلندتر ین قله ها بروم ...نه نیازی نیست قعر چاه
بودن هم که باشی تو خواهی شنید ......
اری من زنم٬٬خسته از زن بودن....
میخواهم جایی بروم که کسی نگوید چرا خانه را جارو نکردی؟ ٬شام چرا شور است و
لباس اتو کشیدهام را بیاور.....
زن یعنی پیش خدمت؟یا شاید سر آشپز؟یا .........................
چه دردناک است زن بودن........
واینک من یک زنم با حرفهای نگفته ی بسیار و فقط تو زجر بودنم را به تماشا ایستاده ای......