بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است ... مراقب آن باش . ... بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است . ... یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.
درود بر شما ، گاه گاهی که برخستگی و خواب غلبه می کنم به سرای شما سر می زنم ! می خوانم ! فکر می کنم ! غمگین می شوم ! و می روم ! هزار حرف برای گفتن دارم ... ولی می روم ! ...با آرزوی سلامتی برای شما .... یه دوست قدیمی
مگر کار دل جز عشق چیز ی هست . گاهی باید خود را سرزنش کنیم برای معشوق اشتباهی که انتخاب کرده ایم نه دل را . حیف این دل پر از احساس نیست که سرزنش شود خاطره جان
برایم بمان
یکشنبه 30 بهمنماه سال 1390 ساعت 03:53 ب.ظ
چه مزه ی تلخ ِ آشنایی !!! برای عزاداری دلت سکوت میکنم
برایم بمان
یکشنبه 30 بهمنماه سال 1390 ساعت 03:55 ب.ظ
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه....!؟!؟!؟. میره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده .....!!!!! . میره و سر جاش میخوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.
وقــتی خواستن هــا بوی شهوت میدهند ، وقــتی بودن ها طعــم نـیـاز دارند ، وقــتی تنهایی هـــــــــا بی هیـچ یــادی از یـــــار ، بـا هـر کسی پـر میشود ، وقــتی نــگاه هــا ، هرزه به هر سو روانه میشود وقــتی غــریزه ، احساس را پوشش میدهد ، وقــتی انــسان بودن ، آرزویی دست نـیـافتنی مـیـــشود دیگر نمیـخواهمت ، نــه تو را و نــه هیچ کس دیگر را.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است ... مراقب آن باش
. ... بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است . ...
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.
سلام وممنون
سلام
من سکوت را ها کردم
تو چی؟
من سکوت را فریاد کردم
اما بغض شدو درگلو خشکید....
خدا کند ببارد
درود بر شما ، گاه گاهی که برخستگی و خواب غلبه می کنم به سرای شما سر می زنم ! می خوانم ! فکر می کنم ! غمگین می شوم ! و می روم ! هزار حرف برای گفتن دارم ... ولی می روم ! ...با آرزوی سلامتی برای شما .... یه دوست قدیمی
سلام دوست
کاش ادرس میدادید بهتر بشناسمتون.....
بانو! بین خودمان باشد
در بکارگیری کلمات مهارت خاصی دارید
وقتی قلم شما را می خوانم
همیشه در دل می گویم افرین
منتظر ان روزم که شنوای شادی های قلمتان باشم
درود
سلام...

شرمنده ام میکنید....من هرگز نمیتونم این هندونه ها رو تا خونه ببرم اخه یخچالم دیگه جا نداره
تب می کند


تن لرزان دل
و به هذیان امی فتد
می ترسم
از تو بگوید و خاطرات تو
خیلی زیبا بود
بارها خواندمش و خواندم
گویی می خواستم به پتوی احساست
اندیشه ام را گرم کنم
درود بر تو بانو
سرسبد خاطره ها
سلام استاد بزرگوار.....
باز احساس مهربانتان را نثار وبلاگم نمودید....
وقتی یه مطلب کامل باشه ... دیگر جای برای نظر دادن نیست و فقط باید از نویسنده اش تشکر کرد.
ممنون خانم خاطره ، عالی بود
سلام.......ممنون از لطفت .......حضور مهربانت راسپاس
ها نکن
بدتر می شود
یادت به دستهایش می افتد
به نفس هایش شاید
و بد از بدتر می شود
سلام خاطره
سلام.....
ها کردم سکوت را درد تلخی داشت.............
چه ساده
میشود
گریست...!!!
... ... ...
وقتی که
سیب
میگویی...!!!
و شبیه
بغض
میشود
لبخندت...
هدیه هایت مهربان است.......
سرمای قطب را از استوا به نظاره نشسته ام ...
می گویند که عشق گرمت می کند ... اما نه وقتی قطب را با استوا اشتباه گرفته باشی ...
سلام و درود .
ممنون از لطف کلام زیبای شما .
سلام
عشق تنها قصه ای است یا نه سراب بودن .........
زیبای کلامتان همیشگی باد
عزیزمی
سلام دوست خوب من
چه گویم که ناگفتنش بهتر است
عجیب ؛درد؛ میکند
«زبان روحم»
نه
دیگر از عشق سخن نمی گویم
سلام دوست عزیزم
.
چقدر زیبا وهنرمندانه گفته اید .
خیلی زیبا یادش را به تصویر کشیده اید .
مگر کار دل جز عشق چیز ی هست .



گاهی باید خود را سرزنش کنیم برای معشوق اشتباهی که انتخاب کرده ایم نه دل را .
حیف این دل پر از احساس نیست که سرزنش شود خاطره جان
چه مزه ی تلخ ِ آشنایی !!! برای عزاداری دلت سکوت میکنم
میتوانی آنقدر خسته باشی
که خواب را، که کابوس را
حتا مرگ را ، پس بزنی
جهان ، جوابم کرده است
اتاق از هرّای دیوان و هراس کرکسان
آکنده است
چراغ را خاموش نکن، میترسم
زمزمه را نکُش، میترسم
آه که اگر امشب
تنها همین امشب
صبحی داشته باشد
دیگر جهان، همیشه
آفتابی
خواهد بود
حسین منزوی
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه
از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه....!؟!؟!؟. میره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده .....!!!!! . میره و سر جاش میخوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.
وقــتی خواستن هــا بوی شهوت میدهند ، وقــتی بودن ها طعــم نـیـاز دارند ، وقــتی تنهایی هـــــــــا
بی هیـچ یــادی از یـــــار ، بـا هـر کسی پـر میشود ، وقــتی نــگاه هــا ، هرزه به هر سو روانه میشود
وقــتی غــریزه ، احساس را پوشش میدهد ، وقــتی انــسان بودن ، آرزویی دست نـیـافتنی مـیـــشود
دیگر نمیـخواهمت ، نــه تو را و نــه هیچ کس دیگر را.
مر گ بر انان که جیب گشاد احساساتشان هر روز سنگین تر میشود
ما که بی احساسیم غمی نیست