افسانه
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1391 ساعت 09:12 ب.ظ
سلام خاطره ی عزیزم
همه می میرند اما همه زندگی نمی کنند
سلام بانوی عزیز موافقم....
افسانه
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1391 ساعت 09:14 ب.ظ
یکنفر در هـمین نزدیکــی ها چــیزی به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است خیالـــت راحت باشد آرام چشمهایت را ببــند یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد...
مرتضی
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1391 ساعت 09:28 ب.ظ
من کیستم !
که مرا جستجو کنی
با واژه های ناب هر لحظه
زیر و رو کنی
من کیستم !
با خیالم گفتگو کنی
پیرهن پاره دلم
با نخ خاطره رفو کنی
...
من کیستم !
از درد فراق
خون دلم بر سبو کنی
چو گل خشکیده لای دفترت
شب ها به خلوت بو کنی
در برابر اینهمه زیبای کلام و احساس چیزی جز سکوت ندارم..
مرتضی
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1391 ساعت 09:41 ب.ظ
سلام دوست خوبم
خونه ات به هر کوی و برزنی که باشد
با چشم دل تو را می جویم
غنچه رخسارت به هر باغ و گلشنی
که شکفته باشد
شمیم یادت رهنمای دل است
هر نفسی که تو را می بویم
سلام... خانه ام اینجاست.... بین شما اما به ویرانه ای میماند احساس ویران شده ام
به دنبال آرزویی بهتر بگرد ، بی شک پیدا میکنی ...
سلام خاطره ی عزیزم

همه می میرند اما همه زندگی نمی کنند
سلام بانوی عزیز
موافقم....
یکنفر در هـمین نزدیکــی ها
چــیزی
به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا
تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد...
من کیستم !
که مرا جستجو کنی
با واژه های ناب هر لحظه
زیر و رو کنی
من کیستم !
با خیالم گفتگو کنی
پیرهن پاره دلم
با نخ خاطره رفو کنی
...
من کیستم !
از درد فراق
خون دلم بر سبو کنی
چو گل خشکیده لای دفترت
شب ها به خلوت بو کنی
در برابر اینهمه زیبای کلام و احساس چیزی جز سکوت ندارم..
سلام دوست خوبم
خونه ات به هر کوی و برزنی که باشد
با چشم دل تو را می جویم
غنچه رخسارت به هر باغ و گلشنی
که شکفته باشد
شمیم یادت رهنمای دل است
هر نفسی که تو را می بویم
سلام...
خانه ام اینجاست.... بین شما
اما به ویرانه ای میماند احساس ویران شده ام
آرزوها اغلب دست نیافتنی هستند...
دست نیافتنی.......شاید شبیه بغض های که میل به بارش ندارند
امید که آرزهای زیباترت در دسترس باشد
امید؟؟!!!!
خاطرات له شده...ارزوهای دست نیافتنی......و توووووووویی که نمیشناسمت.....
آرزویی بهتر ...
نه
سراغ ندارم ...
بهترین ها نثارت باد نازنینم
چو رفتی ،
ندیدم آفتاب رخسارت بر آئینه ام
شکستم آئینه را ،
از آئینــــــه بیزارم هنـــوز
و من هنوز در تکرار اینه ها یاد تو را میبینم
ﻛﻼﻍ ﭘﺮ ﺑﺎﺯﻯ ﻛﻨﻴﻢ:
ﺭﻭﺯﻫﺎﻯ ﺑﻰ ﺗﻮ ﭘـــﺮ
ﻓﻜﺮ ﺑﻰ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﭘـــﺮ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻏﻴﺮﺗﻮ ﭘـــﺮ
ﻋﺸﻖ ﻛﺴﻰ ﺟﺰ ﺗﻮ ﭘـــﺮ
ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﭘـــﺮ
ﮔﻠﻢ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﻧﭙـــﺮ....
سلام
بیشتر آدما به آرزوهاشون نمیرسن !
اری میدانم و من نیز جز همان گروهم
دوستت دارم
و آفتاب بغلم می کند
پشت میز اداره ام می گذارد
دیگر غروب است
آفتاب هم به خانه ی خود می رود
نمی دانم راه خانه ی من کدام است
شمس لنگرودی
سلام سارا مهربان دیری است نشانی خانه ات را از هرکه میپرسم جوابم نمیگوید..
و تو همچنان نشانیم را میدانی..
میدونی ابجی!
همیشه از ان می ترسم که راه خانه ام را گم کنم
پیشنهاد می کنم یه جایی ادرس خانه تان را در کیف همراهتان نگهداری کنید
سلام
دل گم کرده ام نشانی خانه ام را کس نمیداند
درودی پس از روزاهایی بی ارزویی!
سلام و خوش امدی...
همین بودنت برای خیلی ها یک دنیاست پس دنیای ما بمان همیشه بمان
مهرتان را سپاس