دلم عجیب هوای درد داشت !!!
وقتی دلشوره ی بودنت گلوی بغض نفس هایم را گرفت !
چه دودی از دلم برخاست ٬وقتی عطش یادت ٬از رفتن سیراب شد ....
چه اندوه زده نگاهت کردم ٬تا پنجره ی چشمانت را بر من نبندیi......
نجوای بودنت در من بیدار و صدای گام هایت
که.................
پر شتاب از من دور می شد
وبوی علف های هرز تنهایی ٬که در زیر قدم هایت به مشام می رسید ....................
غرور م با قطر های اشک آوار شد
وبعد از آن من ماندم وماه وشب های بی ستاره.......
چقدر از تنهایی بیزارم
خدا بهتان صبر بدهد
تلختر از اون عادت به تنهایی
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت
به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت
اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
سلام مسافر روزها.
روزگارت خوش باد ...خالی از تمام رسومات عجیب
فی البداههایم تناقض ِ درونی من است

به لبخند آفتابت روز می شود
و به غروب مهرت
شب
(کوروش)
سلام بر خاطره ی مهربان
سلام
و چه ساده دلخوش به این شب و روزها میشویم.
سلام خاطره جان
من دوتا کامنت اینجا گذاشته بودم 
اما الان اینجا نیست
وای افسانه جون منو ببخش
بی توجهی کردم
حتما برا اون پستی بود که تکرار شده بود
درد ها نا خوانده و دزدیده می آیند ...
گویی درد همان دزد است که به نقطه خودش هم رحم نکرده است ...
اینجا سرزمین واژه های واژگون است....
وقتی گنج جنگ میشود نمیدانم چرا درد همیشه همان درد است.
بی ستاره ...