درآغوش خیال های وحشی بودنت را احساس کردم....
تارهای صدایم به شکل بغض آلودی
- سکوت کرد -
و رد خیس آرزو دست نوازش بر پوستم کشید....
یادم افتاد....
دیرگاهی است رویاهایم کودکی نکرده است...
طفل احساسم شیطنت آمیز خندید.....
وقتی سراب وار از آرزوی بودنت سرخورد......
ولی باز بودنت را احساس می کنم ...
سلام خاطره عزیز
خیلی زیباست این "کودک خیال"
کودکی که باور نمیکند...میخندد ..شادی میکند اما زجر روح سنگین ترین اهنگ بودنش میشود
کاشکی یکی پیدا میشد دست این کودک خیال ما را می گرفت می برد دوباره به همان کوچه های قدیمی محله مان
یواش یواش داره یادم میره کجای شهر بود؟!!!
کاش میشد با دیروز اشتی کرد.....
ولی هنوز باور نکرده ... وقتی باور می کنه که خیلی دیر شده !؟
ناباورانه کودک رویاهایم باور کرد...خیلی دیر نبود دانستن اخرین توهم بودن
سلام
آهوی وحشی خیالت رام نگردید هرگز
آن تشنه لبت از شهد لبی سیر نگردید هرگز
در دام فتاده بودی ، اما ، صیاد تو بودی
زان طره مویت ، صیدی آزاد نگردید هرگز
...
افسوس هر ورق از دفتر عمر ، بادبادکی بر دست کودکان شد...
پرواز نیاموخت ، بر دشت شقایق ، خاکستر لامکان شد
سلام.حضور سبزت را سپاس مهربان
سکوت خلوتی است میان انسان و هستی
آنجاست که هیاهوی پژواک سکوت خویش را با کوه درد در می یابی ...
کلید ورود به آن خلوت سرای بیکران ، بغض است ...
و در دامن آن کوهِ ناگزیر ، تو را به ضیافت چشمه ی اشک خواهند برد ...
سلام
زلال تر از همیشه .
بسیار نیکو و دلنشین .
سلام
پژواک بودنم با انعکاس دردناکی روح خسته ام را میازارد و تنها صدای مرداب وارقورباقه ها سکوت نیزار دلم را میشکند
دوستت دارم
ممنونم خانمی...
خیالهای وحشی منو یاد یک معشوقه ی بی خیال می ندازه
چه تشابه جالبی....
ترکــــــــ خورده استـــــــ ذهن پنجره
از خاطرۀ باران ها!
دیگر سالهاستــــــــ
که خشکسالی تـــــــو
در آسمان ما جاریستـــــــــــ . . . !
وبغض نبودنت که گلوگیر ترین اهنگ تب دار زمین است هرروز تکرار میشود
سراب آور ؟ امید ِ عبثی بود . . . .
امید...ورق بزن دفترهای رویاها را شاید نشانی سراب وار نگاهت کند
زمانی هر کلمه ای که کرم ابریشم میگفت می فهمیدم
زمانی در خفا به وراجی های سارها می خندیدم
و در رختخواب با مگسی گپ میزدم
زمانی به تمام سوالهای جیرجیرکها گوش می دادم
و به تمام آنها جواب می دادم
و با گریه هر دانه برف درحال مرگ که فرو می افتاد
همدردی می کردم
زمانی به زبان گلها سخن می گفتم ...
چه شد که اینها همه از یادم رفت؟
چه شد؟
شل سیلور استاین
+ این قالبت رو خیلی دوست دارم نمیدونم چرا
ممنون از هنرمندی نگاه مهربانت
روزهاست خورشید


نتابیده
از پشت کوه
و درخت تنهایی ما
پژمرد
همچنان که استکان
در دست پیرمرد
لرزید
وقتی که پای سماور
پیرزنش را ندید
فی البداهه(کوروش)
درود عرض پوزش که زیبایی کلامت جز ستایش چه می توانم گفت
سلام...استاد بزرگوار شرم کلامم از ناتوانی های است که زیبا میبینید
سلام خاطره جان
آرامش ها را خط بزن
بده رخصت خیالت را
که با آن عالمی دارم
خیالت ساده تر باماست
خیالت در همه شب ها پناه این دل رسواست
سلام مهربانم...همیشه سایه های بودنت را احساس میکنم.