درآغوش خیالت گرم می گیرد
تن اندیشه ی افکار بودن های پر تکرار شور انگیز......
صدایت باز میپیچد..
درون شهر بی رویا
ومن آبی ترین شعر سکوتم را
به گوش یاس های ترد و بی احساس
- میخوانم -
و پژواک هزاران واژه می پیچد......
ولی دل، با خیال وحشی تردید در جنگ است...
سلام
دلم برات تنگ شده بود
منم همچین کلبه ای می خوام
سلامنازنینم کم میایی و نمی ایی تا دلم عادت به بودنت بکند...
خاطره
دارم دنیایتان را ترک میکنم
تو حوب بودی و خاطره
سلام..چرا دوست خوب ؟؟؟
دلم برای کنجشک نشسته بر شاخه درخت پشت پنجره تنگ است


نکند شکار دست بچه ای کمان دار شده باشد..
درود بانو
چه زیبا تفییر احساس را می سرایی
شادیت مانا و جاودان باد
سلام و درود خدمت استاد بزرگوار که همیشه مهربان میخوانید ...
بانو! تردید گذرگاه خوبی است
اما موقفگاه خطرناکی است
مواظب باشید
زیبا بود و دلنشین
سپاس
سلام و سپاس ازبودتان.......
امروز آسمان دلم بغض کرده بود ...
بجای باران چتر می بارید ...
سلام
حرفهای همیشگی ام خجل از گفتنی دوباره اند ...
اما زیبایی و سپاس همنشین دیرین یکدیگرند .
سپاس از این همه زیبایی .
پوشش اسمان زیر رگبار حسرت دار بودن ها خشمگین بغض میکند...ایا برای چشمان بارانی عینک خودخواهی میزنی؟؟؟
سلام استادکلام...شرمنده ی نگاه مهربان تان هستم
سلام...آپم تشریف بیارین...
سلام. حتما میام.
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من


وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من
وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و شیدا دل من بیسر و بیپا دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان
گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من
زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون
بر که قاف است کنون در پی عنقا دل من
طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شب
سینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من
صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جو
جوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من
عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرش
من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من
بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان
کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من
دربرابر زیبایی کلامتان چیزی نمیتوانم بگویم..قدر دان شیوایی سخن تان هستم
به قول حسین پناهی :
وقتی کسی اندازه ات نیست
دست به اندازه ات نزن
ژرفاژرف و سرد است
دریا
چگونه نمیترسد از خود
در این تاریکی .
شمس لنگرودی
سلام ...مهربانم
ممنونم که با هدیه های زیبا شرمنده ام میکنی.
سلام عزیز دل
خوبی فدات شم؟
بگذار روزگار بگذرد...
هر چه بادا باد ...
من عشق را در عمق چشمان
"تو"تفسیر کرده ام
سلام مهربانم..
مفسر خوبی است نگاه مهربانت...کمی فقط نگاهم کن.