زمین حادثه ی باران را فراموش میکند....
و آسمان درگیر خورشیدی میشود که میل به سوختن دارد....
خوب که نگاه میکنی ...!!!
گیاه را می بینی که برای رسیدن میوه های کال خود،حسرتهای زمین را می جود.....
آغوش ریشه ها پر میشود از آرزوی رسیدن......
وتو ......
در بازی کودکانه آخرین هوس گیاه را نارسیده می چینی.....
تا تماشای تو راهی نمانده بود پنجره کم آوردم !
کاش این همه دیوار نچیده بودی …
وای از اینهمه دیوار که دلتگ ترم میکند...
خط خطی های دفتر سرنوشتم



کودک بازیگوش فلک
آسمان دلم را به رنگ سیاه کشید
بغض آلبوده ی ابر
خودش را کشید
تنها و یتیم
ناکام بادبادک از دست داده اش
رها در آسمان
و کوه را کشید پر برف
بر قله ای دست نایافتنی
وعاقبت به قطره اشک چکیده ی چشم
امضاء نمود
(کوروش )
سلام استاد بزرگوار...مهربانی کلامتان همیشگی...
ما نیز به این امضا ها عادت کرده ایم...
همان کاری که حوا و آدم کردند
دقیقا.....
سلام خاطره جان
توی تنهائی یک دشت بزرگ که مثل غربت شب بی انتهاست
یه درخت تن سیاه سر بلند .
آخرین درخت سبز سر پاست
روتنش زخم ولی زخم تبر نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم .
شاخه هاش پر از پر ندهاست .کندوی پاک دخیله و طلسم .
چه پرندها که تو جاده کوچ مهمون سفره سبز اون شدن .
چه مسافرا که زیر چتر اون به خستگی شون
تبرزدن .
ممنونم مهربانم با هدیه ارزشمندت
درست یادم نیست !
اولین بار که میوه ای را چیدم
آسمان بر زمین آوار شد ...
دیگر میوه ای نخواهم چید ...
چقدر تعبیر زیبایی !!!استاد تمام دلگرمیم به حضور شماست ...
هرچه که نگاه می کنم بی فایده است ...
گلی که چیده ام اشتباه بوده است تو نبوده ای...
وای از این اشتباه تلخ....