باز یادهایت را شانه میکشم...
گره های نبودنت با درد هم باز نمیشود...
سفید می شود موهای خیالم.......
وقتی شقیقه های سرم تیر میکشد،رد نگاه تورا خوب حس میکنم....
ولی اصطکاک تردید ، دست از سرم بر نمیدارد.....
واندیشه خواستنت گیره ی موهای ذهنم......
چقدراین روزها هوای حسرت گرفته ام....
هوای گم شدن، هوای حسرت ، هوای بغض
این روزا به غیر از اینها تو سینه ام چیزی یافت نمیشه
خیلی سنگینه حتی سنگین تر از سرب که ته نشین میشه تو اعماق ریه هام
سلام....گاهی سکوت میکنم تا بغض کار خودشو بکنه ...حتی اگه زیر سنگینی بغض خفه بشی
چقدر زیبا وبه جا استعاره هایت را به کار میگیریخاطره جان .

در برابر کلام زیبایت چیزی ندارم بگویم
من نیز درمورد زیبایی نگاه شما نمیتونم چیزی بگم.....
به به عجب قلمی
اگر از بار غمگین ان بگذریم
خیلی دلچسب بود
سلام...شرمنده ام میکنید....این غمنامه نویسی تمامی ندارد دیگر گاهی خودم هم احساس نمیکنم که غم مینویسم...شاید بیحس شده رگ عصب احساسم....
باز هم روح پریشان خیالم آشفت ...
چشم من تار شده ، یاد تو سرپنجه ی سِحر ...
می نوازی آن را ...
به نگاهی از مهر
سلام
بی نهایت زیبا . مثل همیشه .
مبهوت و ممنون از این همه کمال
سلام ..
نمیدانم دربرابر قلم زیبای شما کجا میتوانم سخن بگویم ....اما دل شقایق همیشه گل گون است شاید بهانه دار روزهای تنهایی ماست.....
حـــرف میزنم از اینکه عاشقم
...
حرف میزنند از جنون مـــن ::::
نــــه ! تو مرده ای , تو مرده ای ، تو مــــــــــُر ...
داد میـــزند کسی درون مــــن ...
بــــاز هم مهمون خوش ذوقیتون بودیم
یــــــا زهــــرا مدد
سلام ای دوست کاش نامت را میدانستم......
کامنت بی نام و نشان مربوط به من بــــود ...

هوش و حواس مــــارو
سلام...از یازهرا اخرش متوجه شدم که برای شما باشه اما خواستم خودتون بگین ....همیشه اومدنتون خوشحالم میکنه
موهایت را


به باد بسپر
و خیالت را
دوباله کن
به آشیانه ی رویا
آنجا منم
در اصطحکاک ِتندیسی ارخواهش
فارغ از تردیدها
به لباس پشمینه ی حسرت
(کوروش)
درود ها بر تو بانو
وآرزوی پایانی هر حسرت
احساس رابازیچه ی خیال میکنم تا شبیه تنهایی هایم تلخ نباشد....وغمنامه ی بودنم را تهی ترین واژه ها هم نمیتوانم توصیف کنم....
و چقدر تو خوب عاشقانه مینویسی
آپم
ممنونم گرامی....
از گام برداشتن منعم می کند عقل


این دل است که شوقش به جنون می کشاندم
درود بر تو بانوی مهر
مهر نگاهتان همیشگی باد
موی پریشان خاطره افشاندم در برابر آئینه


به تنهایی چیزی که نمی اندیشم
سپیدی موست
درود بر بانوی زرین کلام
کاش رها میشدی و ازادانه در اردیبهشت فصل پنجم
.............میرقصیدی!!
ناجور که نگفتم
سلام خاطره ی عزیزم
اندیشه ی با توبودنت
حسرت تمام لحظه هایت ...
در خیالم ظاهر می شوی ...
کجایی حسرت باتوبودن ها ؟
غبار اندیشه ی تو
بر قاب خیالم می نشیند
سلام مهربانم....
زیبا نگاشتی مثل همیشه
گر گرفته ام این روزها
از هوای حسرتی که
در سرم میچرخد !
پیامک نوشت : چه نقاش چیره دستی ست فکر و خیال وقتی دانه دانه موهایت را سفید می کند . . . . .
نازنینم درد هوای حسرت داغ دارم کرده...کمی برای ارامش دعا کن
اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...
حسین پناهی
گاهی از اشعار تمام معنیش توی یک مصرعش ختم میشه
و همه معنای این شعر خط آخرش بود
:
چقدر این روزها هوای حسرت گرفته ام.....
سلام دوست خوب. ممنونم از از احساسی که نسبت به نوشته ام داشتی....
درود
با یه قدیمی آپم
درود بر شما
با اجازه ی شما من از تصویر این پست شما در وبلاگم استفاه میکنم
سلام پیشکش نگاه پر مهرتان
هوایی سرد ...