هجاهای عشق کمر احساس راشکست!!
و نگاه بی عاطفه ؛
تن یخ بسته ی واژه ها را در آغوش کشید......
ودر بالاترین قله های تنهایی.....
دل ، درگیر صامت ها و مصوت های بغض میشود......
کوتاه نمی آید اشک....
بلند میشود آه........
زیر اوزان عشق.....
تا مبادا!
دل ازپس روزهای بی تو بودن برنیآید.....
ای کاش بر دلمان
آوار نشود
این دیوار
دیوار که خوب است من از اوزان درد ناک عشق سخن میگویم وقتی هجاهایش بر مغز احساس فرو میریزد....
در نمازم خم ابروی تو بریاد امد
حالتی رفت که محراب به فریاد امد....
استاد مهر سلام...
یک نگاه تلخ را دشنام میباید نمود
یک نگاه مهر را افسار میباید گشود......
پاسخ:
تا ببینی ان نگاه تلخ و مهر
گر بود از لعبتی سیماب چهر
باید ان را بی درنگی در ربود
وز نگاهش صد گره باید گشود
عجب فی البداهه گفتم همیشه از شعر بازی !!؟؟ با شما لذت میبرم
اگر دشنام فرمایی اگر نفرین دعا گوییم....
استاد من توان مقابله ندارم...روزگاری است که با الفاظ بازی نمیکنم ....من نیز بدیه گویی ناقص کردم فراخور ابراز همدردی
شما را نمی دانم
ولی من بدون اوزان عشق حرفی برای گفتن ندارم
شاید این نقص باشد
اما برای من کمال است
شرمنده که رک می گویم
رک گویی شماست که زیبا سخن تان میکند...
سر شوریده ای دارم پس از عشق....
تو چه کرده ای
با دلم
که دیگر نای خواندن ِ عروض ِ عشق را
ندارم !!!
سلام مهربانم..
عادت کرده ام به امدنت و ماندنت...چرا چیزی نمنویسی بر دیوارت نازنینم
همهی کلمات
معنای تو را میدهند
مثل گلها همه
که بوی تو را پراکندهاند
سکوت کردهام
که فراموشت کنم
اما مدام
مثل زنبوری سرگردان
رانده از کندویش
دورِ گلم میگردم
""شهاب مقربین""
سلام خاطره ی عزیزم

روزهای بی تو بودنت را قاب گرفته ام
عکس از دلتنگی کنارش
گلدان اشک هایم
زینت بخش تنهایی ام است
و
این زندگی من است .
سلام عزیز
مهمان احساس زیبایت هستم همیشه...
این روزا اوزانش رو شدیدا دارم حس میکنم
بابا یه کم یواش تر توروخدا له شدیم دیگه
اوزان عشق له نمیکند مشکند ادمی را چون شیشه
نشاء کن
احساس را
در باغ کلمات
وبگذار دوباره
جوانه زند عشق
به ریش نیاندیش
که ریشه داری عشق را
عشق است
در ای وانفسا ی یخ زده گی
احساس
استاد بزرگوار
میخواهم پاسبانی کنم تمام احساس عشق را...
اما کلمات به جان دل افتاده اند و ریشه های خیالم را میجوند
سلام
خوش نویس کم نظیر
شما که آپ نمیکنید
من آپم
حتما سر میزنم
این روزها وبلاگتان بوی عشق میدهد...چیزی گویا در شما نوشده؟؟!!!!
خاطره گفت؛
یادواره هایم را بو میکشم......
هوس سیب دیر گاهیست که از درخت دلم افتاده...
اما نمیدانم چرا هنوز از یاد نگاهت مست میشوم...
پاسخ: جمید
آه فهمیدم.......
چونان من
عاشقی
هجاهای عشق را با نفرت میسرایم.....اینگونه عاشقم....
خاطره گفت:
سلام استاد مهر
این روزها هوای وبلاگتان دیدنی است مثل هوای بهار که ادم را یاد عاشقی های دوران جوانی میاندازه........
عشق را نمیدانم چگونه میتوانم ممنوع کرد.....
پاسخ: حمید
نمی دانم
شاید ممنوع
مینمایادنش!!!
که نیست
خاطره گفت:
گاهی اخرین یادوارهایت را اتش میکشد...
اما میدانم که بوی دودش به مشام دلت خواهد رسید
پاسخ:حمید
میترسم
وقتی اینگونه میگویی
شاید بوی استعا ره ها را نمی فهمم!!!!!!!!!!!!!
سوت میکشد سرم.....
از این ؛اوزان عشق؛
انگار تابحال
اینگونه نفهمیده بودمش
پی نوشت؛
اینجا چقدر شبیه آزادی!!؟؟
راستی!
این لاله های سیاه و سفید
حکایت غریبی را فریاد میکشند!
که برای واگویه کردنش
استخوان انگار تیر میکشد
از عمق اندوه ؛ بی تو بودن؛ ها
یا من در این ساعت تنهایی
کوری رنگ گرفته چشمانم!!!!!
ساعت سه بار نواخت
همه چیز سیاه و سفید است
در انبوه ثانیه های متروک ذهن من
ایا عمر حباب های بی قراری من...............
با پایان شب...
....................به فرجام میرسد
یا فردا....
دقیقه ها را از نو خواهم بویید!!!!!!!
در امتداد تنهایی
حرف عشق که می شود...
باز هم دست به عصا راه می روم !
سلام
مانند همیشه بسیار زیبا و بدیع .
ممنون از لطف کلام شما
سلام و ممنون مهر نگاهتان هستم
چشم به راه بودم برای امدنتان
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
فاضل نظری
مهربانم باز مهر هدیه ی دستان گرم تو بود...
خاطره گفت:
ثانیه ها درد بی تو بودن را میفهمند....که حوصله نمیکنند برای رفتن....
پاسخ: خمید
و تو چه خوب مرا میفهمی
عاشق
من فقط ادمها را خوب میفهممم نه عشق را
خاطره گفت:
درهایم حجم دارمیشود.... مثل سرخی نگاه افتاب به هنگام غروب...مثل نگاه منتظر زمین به رویش دوباره....گویی میخواهد دلم قد خم کند زیر این اوار
پاسخ: حمید
بیا دست دلهایی همدیگر را بگیریم
برای خم نشدن
ترکهای دیوار سنگین تر از ان است که سکوت کرد....
خاطره
نگفتی حکایت ان لاله های سیاه چیست؟
حسرتهایم را رنگ کرده ام .و به قول سهراب میفروشم به شما .....
عبور کن
...از خاکراه تنهایی
اینجا...
قدم ها هم قرار ندارند
و دل ها...
جولان گران عرصه خیانتند
بنگر بر لحظه های عبور
گویی زمان هم مخمور است
بنوش با زمان
ایستادگان محکوم به مرگ بودند
....و رفتگان مست از خیانت عمر
گور در هر سو در انتظار است
و ما را...
...گزیری جز مرگ نیست
سلام ...
خسته از عقل , خسته از بودن
روی سیگار بار زد خود را ...
مثل یک خنده جنون آمیز
توی این شعر جــــار زد خود را
راوی ات دست برد در قصه
از کنارت کنار زد خود را
عشق پاندای کوچک من بود
از درخت تو دار زد خــــود را ...
بانو خوب نیستم
سلام دوست من...نگران احوالت شدم ....روزگار میگرداند و با درد اشنایمان میکند شاید بزرگ شویم...
تشنه ام

اگر چه سخت است باورش
به دیدارتو
و خنده ها که نه
به قهقه های مستانه ات
به حرارت پیچک درخت
بر قامت استوار درخت
تشنه ام
به دیدار گل های روسریت
به نگاه مشتاق
از لابلای صندلی دوسرنشین
به تلنگر دستپاچگی مان
تشنه ام
به همه چیز
اما تو سردم می دانی
کاشکی می شد
عطش کویرم را
درچشمانم میدی
که تشنگی ام را
گاه سریز می کند
به قطره قطره های نیاز
کاشکی
(کوروش)
درود بانو که به روایت داداش حمید حقی خود نمیدانم چه نوشتم
سلام به استاد بزرگوار شما همیشه زیبا نویس هستید...