ای عشق!!!!
زانو بزن پشت دیوار نگاهم.......من بغض را خوابانده ام
_هوای نبودنت _ اگر گلوگیری نکند.....
من قول میدهم .............
تا به اندازه ی گناه اعتراف کنم................
اندیشه های خیالم که درد گرفت در بازی واژه ها خواهم گفت:
تا بدانی من ...........
از میان کسانی مآیم؛ که بوی تردید میدهند و زنار دین بسته اند...
ای عشق بیا زانو بزن......
تا به اندازه گناه برایت اعتراف کنم.......
من که هر روز زانو می زنم و اعتراف می کنم
ناگفته نماند اغلب التماس هم می کنم
البته بین خودمان باشد
در برابر عشق باید زانو زد اما نه هنگامی که از میان جماعتی بیایی که بوی تردید میدهند......
از میان کسانی می آیم که بوی تردید میدهند
عجب واژه ای
بوی تردید دلی به وقت جان!
نشسته ام رو به برفی که میاید.
گنجشکی به دنبال دانه است.
جوانکی شال به سرو رو کشیده ها میکند در هوای تنهاییم.
اما تردید صورت آن جوان را به مانند پیران ژولیده برایم به نقش میکشد
سلام...دوست من تردیدهای من شبیه هیچ کدام نیست....شبیه دردهایی است که نه میشود خورد نه میشود فریادش کرد گاهی زمزمه میکنم که وای من!!!!!
سلام خاطره عزیز.

زانو زدن در برابر عشق زیباست .
اما نه در برابر هر کسی.
دلنوشته زیبایی بود مرسی
سلام
چرا کسی توجه نکرد که میخواهم بریا عشق اعتراف کنم؟؟؟زانو زدم تا برایش اعتراف کنم....اما زانو نزدم تا خواهش کنم.....
گاه خود واژه گان دیوار می شوند



تنها احساس است که می تواند
دزدکی از این دیوار بگذرد
به منظری که فردا در پشت
اینهمه مه گم شده است
درود بر بانوی خاطره های مانده گار
سلام
ممنون از ابراز احساس نیکتان.....
پایدار باشید و از درد آزاد
از منصور حلاج پرسیدند عشق چیست؟
گفت امروز می بینید و فردا و پس فردا
آنروز دارش زدند
فردا جنازه اش را آتش زدند
پس فردا خاکسترش را به دریا(رود دجله ) ریختند
عشق این است
و منصور در عرصات جام به دست سر بریدگان می دهد
در حالی که به پایش زنجیر بسته اند که اگر آزاد باشد محشر را بهم می ریزد
با منصور چنان کردند
تا با من و توی مدعی چه کنند
سلام...عشق در این دنیا فقط بازیچه ی هوس است....وای از حلاج کاش سر خاک بردارد تا هستی خویش را بسوزاند..
چقـــدر جای تو خالی ست....
جای خالی ات را با هیچ چیز نمی توان پر کرد .
حتی با گـزینه مناسب .
چه کار داری دیگران چه می گویند؟!
من حتی به اینکه تو
مرا با نام کوچکم صدا می زنی
افتخار می کنم عزیز دلم!
سلام خاطره جون
چقد نازه نوشتهات
خوشحالم از آشناییت
آدرس شما تو وب مسافر دیدم
موفق باشی عزیزم
سلام................
لطف شماست که زیبا میبیند سارای مهربون و شیطون....هرچه از دوست رسد نیکوست
شاید من درست متوجه نشدم .
اگر همان چیزی که میگویید هست پس اعتراف کنید اما یک شرطی دارد خاطره جان .
شرط اعتراف ان است که او با جان دل گوش دهد وبفهمد چه میگویی
سلام....عزیز دل گاهی که حجم درد را اندازه میگیرم اگر بگویم اعتراف کنم....میشود اب در هاون تنهایی کوفتن و درد را با دیوار گفتن...
این کامنت رو میخوستم برای پست بالا بزنم که متاسفانه در بسته بود
زن بودن کار مشکلی ست ....
مجبوری به مانند یک بانو رفتار کنی ؛
همانند یک مرد کار کنی ،
شبیه یک دختر جوان به نظر برسی !
و همتای یک خانوم مسن فکر کنی ... !!
سلام.....
دست رو دلم نزار.....چقدر از زن بودن بیزارم...اونم تو این شب عید...کار کار کار
حالم بهم خورد....
سلام خاطره
تو به جای من هم خوب باش
وقتی می بینمت و می پرسم خوبی
لبخندت پهنای صورت مرا هم بگیرد
باشد ؟
سلام
کاشی کسی خنده را یادم دهد......
قلم را از دستانت میربایم
و دزدانه میبوسمش
انرا که در دستان توست که اینگونه میسراید
و دستم را دراز میکنم تا انتهای سروده های دستانت
راستی ایا دست مرا هم میگیری؟
...
...
...
...
...
...
(یاد میدهی به من چگونه خوب سرودن را)
شرمنده ام نفرمایید....
اعترافی ستودنی