بیا باز کودکی کنیم و به دنبال هم بدویم
کوچه های بچگی سر شار از شیطنت بود و درخت انار همسایه از ترس ما
خود میوه هایش را می ریخت......
یادت هست!!!!!
به جرم دختر بودن دوچرخه نداشتیم ٬در گرمای تابستان یواشکی دوچرخه سواری می کردیم
ودست آخر یک سیلی آب دار می خوردیم.....
اما نمی دانم چرا آن کتک ها درد نداشت؟؟؟؟!!!
بیچاره مادرم چقدر خون دل خورد تا بزرگ شدیم.....
اما ٬ما در بزرگی کینه را آموختیم و غرور بزرگی٬ بین ما فاصله انداخت.....
تنها تر شدیم وخود خواه تر....
بیا ! بیا باز کودک شویم وبه دنبال هم بدویم......
هر وقت امدم بگویم ای کاش هنوز کودکی بودم و فارغ از این سیاهی بلوغ، بزرگی آدم و به سخره ام گرفت
مگر در کودکی چه کرده اند که از تکرارش می هراسند
کودکی بوی یادی بود که تکرارش می کنیم
و بزرگی شد همان تردید های وهم انگیز .....
درود بر شما، .... کودکی هم زمانی بود و بگذشت!
آذرکده
ممنون که سر زدید
کاش می شد باز کودک شد یا اگر کودکی کردیم کسی به ما نخندد....
بیا کودک شویم
دست هایت را به من بده
کودک خیال من تنهاست
بیا حرفی بزنیم
بازی کنیم
عقده ای شده ست دلم !
کاش می شد باز کودکی کرد و بلند بر هر چه زشتی خندید
سلام
خیلی وقته اومدم وبتو خوندم ولی نمیدونم چرا عدد نمیداد واست کامنت بذارم!
امروز باید به دنبال کودکی ام بدوم که سالهای نوری از من فاصله گرفته است ...
امروز کودکی ام از من می ترسد ... مرا نخواهد شناخت !