هرچه کلنجار رفتم که نگوییم ولی نشد.....
روزی درشهر میرفتم وفارغ از چونی وچرایی زندگی٫آنچنان چادر میکشیدم و
سربه زیرمی رفتم که گویی در زمین آلوده آبی آسمان را جستجو می کردم
نگاهم به درون بود وسایه وار از کنار خیابان می گذشتم
بوق بوق بوق....
به صدا شک کردم سر که بالا بردم راننده مرا دعوت به هم راهی می کرد .....
سر به تاسف تکان دادم ورفتم ٬چند قدم بعد مردی که کودک کنار خود را فراموش
کرده بودزیر لب حرفی زد که تنم لرزید.....
وای چه می شود ؟چرا زن ااینگونه قدر می بیند........
در دل نمی دانم به انچه سینه ام را میسوزاند بخندم یا گریه کنم
ویا از این که خدا مرا زن آفریدگلایه کنم.......
جامعه ما کاملا مردانه شده است
بر خلاف آنچه می پنداریم که زنها به حق و حقوق خود بیشتر رسیده اند
امنیت در جامعه ما تاسف اور است
از همدردی تان متشکرم
سلام ... برخلاف امید جان فکر میکنم در جامعه ی حالا مرز انسانیت از بین رفته ... از بین رفتن مرز انسانیت یعنی آغاز قهقرای حیوانیت ... وکاش حیوانیت انسان ، در حد حیوانات آزار رسان و وحشیانه بود.
اما متاسفانه این مسئله مرد و زن نمی شناسد...
هرچند زن را نمود صفات الهی و نیمه ی پر انسانیت میدانم ... اما عده ای انسان نما هم نام مرد را لکه دار کرده اند و هم نام زن ...
اولئک کلانعام ... بل هم اضل ...
سلام از اینکه با دردی که سینه را می سوزاند همدلی کردید متشکرم
سلام
زن بودن اون قدر که شما فکر میکنیدم بد نیستا
راستی آپم
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
ما که خیری از زن بودن ندیدیم طوری که عطا ش رو به اقاش بخشیدیم
خاطره ی عزیز



عکس انتخابی بالا بسیار زیباست
تعجب نکن
بله در دریای طوفانی امروز زن فانوس کشتی های گم شده است
متنت را خواندم عزق شرم بر پیشانیم نشست
ولی
ریشه یابی این مرض دچارشده ی بظاهر مردان ما را
می شود در گرفتن حمیت وغیرت سردمدارانی دانست که برای حفظ قدرت و..
بر سر ما آن می آورند که
عده ای خاکسترنشین اعتیاد شده اند
عده ای هم که درکی بیشتر داشتندعطای وطن را به لقای بخشیدند
عده ای که ماندن ......
اینان زن را نمی خواهند فانوس دریا باشد
به دست کشتی آسیبش میرسانند