از خویش گفتن ها.....

دلم از دنیا که میگیره بغض هام رو این جا فریاد میکنم..

سکوت پچ پچ کنان عطش گیاه وارم را نجوا میکند....


ققنوس یادت می سوزد و دوباره درمن زاده می شود


و دراین تکثیر.....


پای احساسم را به اندازه ی گلیم خواستنت دراز میکنم.....


سیاوش وار برای تهمت  هم آغوشی با رویاهایت


میان آتش حسرت می روم ......


و تمام امیدم  اشک هایی می شود که برای بارانی شدن


التماس ابرهای سیاه بغض را می کند.....


+ نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 04:07 ب.ظ توسط خاطره | 20 نظر