X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

از خویش گفتن ها.....

دلم از دنیا که میگیره بغض هام رو این جا فریاد میکنم..

پدرم

در تکرار روزها تو را جایی، جا گذاشتم...لای خاطراتی که عطر کودکی هایم را میداد


آغوش مهربانی هایت گرم بود مثل همیشه و من نامهربانانه بزرگ شدم


 فکر نبودنت تلنگری برترکهای جهالت زیستنم زد.....


خواهش دردمند نگاهت در غرور جوانیم سوخت....


من قدکشیم درتو وتو قامتت خمید..


صدایم رساترشد وتو لرزان تر،وقتی چادر عروسیم را به امید بخت سفید در سرم کردی


هنوز تو نگرانی مثل همیشه و من بی خیال از جوانی سراب وارم.......


چقدر امروز دلم درد میکشد حالا که تردید ماندت آزارم میدهد



پ.ن:دوستان خوبم برای  پدر پیرم التماس دعا دارم











+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:29 ب.ظ توسط خاطره | 11 نظر