X
تبلیغات
نماشا
رایتل

از خویش گفتن ها.....

دلم از دنیا که میگیره بغض هام رو این جا فریاد میکنم..

بعد از مدتها کودکی کردم،یادم رفت  جان کندن زیستن را.....


وقتی دستان کودکانه ات را گرفتم به من معصومانه نگاه کردی ...گرمای تو در من پیچید


و سرشار شدم از تو...خندیم نه نقاب زده ....از سر هیجان کودکانه...با تو دویدم...


آخر بودن شدتوان زیستنم....


شادم به شادیت...دخترم


پ.ن:با این بیماری که داشتم دخترم منو وادار کرد برای تشویق تیمشون برم.تو مسابقه فوتسال اول شد.


و منم یاد گرفتم گاهی باید کودکی کرد...

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:47 ق.ظ توسط خاطره | 5 نظر