X
تبلیغات
نماشا
رایتل

از خویش گفتن ها.....

دلم از دنیا که میگیره بغض هام رو این جا فریاد میکنم..

تنفر

 کسی از خواب بیدارم  کرد، هجوم  درد در دلم پیچید....


بی دلیل دلواپس تنگ ماهی شدم.....

قلبم با صدای بلند میزد..تپش هایش را با آب خنک هورت کشیدم...ولی باز آرام نشد....


نسیمی که از لای پنجره می آمد را بلعیدم...ریه خنک شد از هوابارانی...


شب از سمت کوچه آخرین نورهای همسایه ها را میدزدید.و چشمان نگرانم منتظر...


خسته از سنگینی سکوت..بار تنهایم را زمین گذاشتم تا نفس تازه کنم...


کوله ی خاطراتم پر بوداز قاب های بی عکس...


وامشب چرا کابوس آمدنت بیدارم کرد؟؟؟؟؟


یادت پا برهنه دوید در کوچه های خیالم...


صدای خنده های آخرینت که اشک هایم را بازیچه ی تردید بودن می کرد، در ذهنم پیچید


 دستانم از تنفر مشت شد....غرور آخرین زخم خورده ی التماس بودنت بود...


زخم هایم جان گرفت.....وقتی که خبر آمدنت رسید......




+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:25 ق.ظ توسط خاطره | 3 نظر