X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

از خویش گفتن ها.....

دلم از دنیا که میگیره بغض هام رو این جا فریاد میکنم..

دست فروش رویا ها

آسمان به رنگ زندگی بود....   بادمی وزید ـ سردواستخوان سوز ورویا کش ـ


دست های یغمازده از سرمارادرجیب کردم ،تلنگراندک گرماسوزن شد،دردستم رفت...


نگاهم ردپای عابران را می نگریست ـ تهی از احساس وخالی ازتمام یادواره ها ـ


طعنه ی رهگذران ،رقص درد آلود بودنم را با آهنگ ناموزون گامهایم هماهنگ می کرد...


صدای خشکیده ی دست فروش مرا از من گرفت....


  باخجالت از او پرسیدم:


 در این شهر بی رویا اگررویاهایم را بساط کنم ،کسی میخرد؟


تنهایم را چطور؟؟حسرتهارا...شاید آرزوهایم را اگر بیاورم خریداری باشد.....امانه


                                                                             بهتر است به روی آرزو هایم بنویسم ـ حراج ـ


وروی خاطراتم بنویسم فروشی نیست سوال نفرمایید!!!!


نگاه معنی دار دست فروش وپرسش های پر تکرار کلافه اش کرد...


با لبخند تلخ گفت: شما بهتر است بنویسید،حراج تمام شد....




+ نوشته شده در جمعه 20 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:49 ق.ظ توسط خاطره | 11 نظر