X
تبلیغات
نماشا
رایتل

از خویش گفتن ها.....

دلم از دنیا که میگیره بغض هام رو این جا فریاد میکنم..

جادوی نگاه

 چشمانم برای ماندت بهانه می گیرد...امروز چقدر هوای یادت بادی بود....

   

  تمام خودم را پر کردم از هوای تو...تا تنم بوی خیالت را بگیرد...


دلم مثل همیشه ترک می خورد،از خواستن.....اما ، من با نگاهت جادو شدم.....


ثانیه ها درد انتظار را نمی کاهد و موریانه وار بر ذهنم آوار می شوند......


در آخرین ایستگاه زندگی نشسته ام .مبهوت روزها .....


لای پنجره ی احساسم را گشودم،پرده ها به رقص در آمدند ،دلم خالی شد


و عطر پیچک همسایه مهمانم .....


چقدر یادت مرا از ازدحام درد می گیرد

                           وقتی که جادوی نگاهت رگ های خشکیده ام را گرم می کند ......



+ نوشته شده در پنج‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 05:53 ب.ظ توسط خاطره | 7 نظر