X
تبلیغات
نماشا
رایتل

از خویش گفتن ها.....

دلم از دنیا که میگیره بغض هام رو این جا فریاد میکنم..

داستانک

  سرش را به پایین انداخت شرم نگاهش با شور عشق در هم آمیخته بود..دیگر پای    


  ایستادن نداشت


   شرمگین صورت زن را می نگریست...


    گذشته در برابرش باد گونه رقصید!جوانیی که سراب وار تمام وجودش را به یغما


برده  بودوزیر لب می گفت:


 کاش اسیر اعتیاد نبودم،حالا بعد از دو سال پاکی اسیر چشمان سیه این زن شدم....


  باز بیخوابی شبانه بیتابش کرده بود.باز در خود میپیچید.باز نداشته های خود را تکرار      


     می کرد...


   زیر لب می گفت :آن روزهایی که اعتیاد داشتم بی خیال از همه ی عالم لذت دنیا را


   می بردم .......اما حالا.......


مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد

                                                اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد


آه می کشید وحسر ت !!دیگر اجازه نداشت به سیگار هم پک بزند آخر میدانست که زن


از سیگار بیزار است......


چه تلخ کامی بزرگی اسیر عشقی بود که حتی ذره ای هم به او نمی رسید.......


باز تصویر چشمان زیبای زن از مقابل رنگدانه های چشمش بیرون نمی رفت....باید



جسارت خود راجمع می کرد باید برای دلش کاری میکرد....رفت و مقابل زن ایستاد!!!!


تمام نیرویش را در زانوانش جمع کرد تا زمین زیر پایش را خالی نکند. آرام گفت:


بانو شمامرا دوباره معتاد کرده اید.......

یادتان ،فکرتان و چشمان سیاه تان مواد مصرفی من شده و هر روز باآن نیرو میگیرم.


 به من بگویید چه کنم؟اسیر وار در پی شما می آیم ودیدار یک لحظه درمان


درد هایم می شود........


زن فقط نگاهش کرد ،فقط نگاهش کرد......و آرام آرام از او دور شد.....


  مرد دیگر تاب قدم برداشتن نداشت به بکباره قلبش ایستاد و زانو ها پشت پایش را 

 

    خالی کردند و زمین در آغوشش کشید.....


   جماعت می دوندهمه میگویند :بیچاره  معتاد بود انگار زیاد زده سنگ کوپ کرده ......   وای نه !!!نه!!!


زن با چشمان سیاهش جنازه ای را دید که مردم  بر دوش می کشند.....



پ.ن.این اولین داستان کوتاه من است تجربه  نخست کاستی هایم را نویسند گان وبلاگ نویس ببخشند


+ نوشته شده در یکشنبه 17 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 08:13 ق.ظ توسط خاطره | 12 نظر