X
تبلیغات
نماشا
رایتل

از خویش گفتن ها.....

دلم از دنیا که میگیره بغض هام رو این جا فریاد میکنم..

ره آورد...

همیشه یه سوال  تو ذهنم بود ٬ربطی به محرم  وصفر نداشت فقط کافی بود یه نوحه


بزارم تا اشکام جاری بشه٬هرکی میرفت کربلا دل منو با خودش میبرد .....


آیا این عشق یه آموزه بود ؟ایا یاد گرفته بودم بر مصیبت اشک بریزم ؟مگه زینب نفرموده بود که جز زیبایی چیزی ندیدم !!!!


بیشتر وقتا با خودم کلنجار میرفتم که من عاشق حسین فاطمه هستم و این اشکا از


سر سوز دل میاد ٬اما گاهی تردید دست به گریبانم میزدکه نه تو آموخته ای عاشق


مولایت باشی و معرفتی در این عشق نیست.....کل مسیر چشمام راه رو میجوید و یافتن برای جواب این پرسش ذهنم را.....


خدایا کمی معرفت عطایم کن !باید جواب سوالات خود را بیابم......


بازیچه های ذهنی را کنار زدم تا راز زیبایی داستان سقای کربلارا دریابم !دیگر هوای عراق نوازشگر اشکهایم بود......


انتظار برای رسیدن به پاسخ پرسش هایم جانکاه ترین و سخت ترین قسمت سفر بود......

..........

غروب  بود که به میدان مشک رسیدیم انگار این تو نیستی که میرویی وای از هوای حرم حضرت عباس.....



ناخود آگاه نفست تنگ میشه شوق رسیدن بال پرواز ذهنت رو پرپر میکنه چرا جماعت


این قدر کند گام بر میدارند...چرا کسی به فکر دلی که در سینه دارد از تپش میافتد نیست؟


شوق رسیدن هست اما پای رفتن نیست......

نفس تنگ می شود به یکبار بغض های کهنه سر باز میکند فریاد میشوی و عاشقانه سر


و دست و دل میدهی بس که آقا در عاشقی جان فشانی کرد٬ نمی توانیی که بگویی عاشقی......


باسر دویدن به شوق دیداردر هوای بین الحرمین تمام ارزویی بود که هر عاشقی در


سینه میپروراند دیگر توجه نداریدکه دیگران نگاهتان میکنند یا نه٬ پا برهنه و اشک ریزان می دویی....


دیدن قبر شش گوشه عجب صفایی دارد .....


خود نوحه خوان می شویی تا رشته های تردید را با بغض هایت ارام بریزی...آه

دلم اتش گرفت.....

زبانه زد وتمام داشته هایم را سوزاند.......


آنگاه تو هم فریاد میزنی که جز زیبایی چیزی ندیدم......

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 07:41 ب.ظ توسط خاطره | 6 نظر