X
تبلیغات
نماشا
رایتل

از خویش گفتن ها.....

دلم از دنیا که میگیره بغض هام رو این جا فریاد میکنم..

خیانت

  وقتی تاریکی موهای زن رانوازش کردوجغد حسرت نوک بر سر تنهاییش کوفت...     

 

  آرام اشکهایش روی صورتش  ریخت و او انتقام جو به آسمان می نگریست....  

   

  نمیدانست بخت خود را سیاه بنامد یا این آسمان بی ستاره را..... 

 

   .با هق هق گریه هایش سکوت اتاق آوار شد....وای!!!! 

 

   چنگ بر گلو زد تا باز هم خوابش نیز صدایش را نشنوند...چه همخوابی درد آلودی بود..... 

 

   همخوابی بغض و سکوت......همخوابی نفرت و عشق....همخوابی آه و لبخند ........  

 

   افکار ش  پیچ وتاب می خورد و او له شدن غرور ش را تماشا می کرد...... 

 

  چشمانش برق کمرنگی زد...مدتی بود که سر شار از آیا ها بود  و نابود از نباید ها....... .. 

 

  مدتی بود که خنده ی کس دیگری،گریه  های شبانه اش را دامن می زد....  

  

 سایه ی ترس ،نابود گرانه فرسایشش را تماشا می کرد......سکوت  بختک  شومی بود که  

 

  دندان تیز کرده بود....وای چشمانش رنگ خیانت را باور نداشت .... 

 

 اما ناباورانه باز هم آغوش خیانت میخفت......

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:34 ق.ظ توسط خاطره | 4 نظر