X
تبلیغات
نماشا
رایتل

از خویش گفتن ها.....

دلم از دنیا که میگیره بغض هام رو این جا فریاد میکنم..

خسته از زن بودن..

  خدایا !می دانم که صدایم را می شنوی وننوشته٬  تمام واژه هایم را می خوانی!!!! 

 

   تو می دانی که من خسته ام و دلگیر از نجواهای بودن....... 

 

    زمزمه کردم و شکایت هایم را باتو می گوییم٬ وغیر تو باهیچ کس از ملولی اندیشه های  

 

    درد ناک زیستنم با خبر نیست...... 

 

  از دستت گله دارم!از لحظه ای که مادرم٬ چوب ناخواسته ی بودنم را به جور می کشید و 

 

  تو صبورانه برای به دنیا فرستادنم تاریخ معین می کردی!!!؟؟؟؟ 

 

   کاش همه را یک جور می آفریدی٬ وقتی  که پسرمی شود  تاج سر ودختر شد ............... 

 

  این بار من صبوری کردم وبنده وار اطاعت٬ لب گزیدم وخروارها عقده را در خود نهان کردم 

 

  اما دیگر می خواهم فریاد شوم بر بالای بلندتر ین قله ها بروم ...نه نیازی نیست قعر چاه   

 

    بودن   هم که باشی تو خواهی شنید ...... 

 

  اری من زنم٬٬خسته از زن بودن.... 

 

  میخواهم جایی بروم که کسی نگوید چرا خانه را جارو نکردی؟ ٬شام چرا شور است و  

 

    لباس اتو کشیدهام را بیاور..... 

 

    زن یعنی پیش خدمت؟یا شاید سر آشپز؟یا .........................
 

    چه دردناک است زن بودن........ 

 

     واینک من یک زنم با حرفهای نگفته ی بسیار و فقط تو زجر بودنم را به تماشا ایستاده ای......

+ نوشته شده در جمعه 14 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 10:36 ب.ظ توسط خاطره | 3 نظر